زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خونرنگی در هـالهای از گـیسویی خاکستری باشد دخـتر دلـش پـر میکـشد، بابا که میآیـد موهـای شـانهکردهاش در معجـری باشد سخت است هم شیرینزبان باشی و هم فکرت پـیـش عــمـوی تــشـنــۀ آبآوری بـاشـد با آنهمه چشمانتظاری باورش سخت است سهـمت از آغـوش پـدر تنهـا سری باشد شـلاق را گـاهـی تـحـمل میکـنـد شـانـه امـا نه وقـتـی شـانـههـای لاغـری بـاشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، چـشمـش به دنـبـال عـلی اصغـری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضههای مادری باشد وای از دل زینب که باید روضهاش امشب «بابا! مرا این بار با خود میبری؟» باشد بابا! مرا با خود ببر، میترسم آن بدمست در فکـر مـهـمانی و تـشت دیگری باشد باید بـیـایم با تو، در بـرگـشت میتـرسم در راه خـار و سنـگهای بـدتـری باشد بـاید بـیـایم با تو، آخـر خـسـته شد عـمه شاید برای او این شبِ راحتتری باشد؟ |